فریاد عشق (فصل هشتم)

_اخه عسل...

_دیگه اخه نداره فقط دعا کن ایشالله که خوب میشه.خوب دیگه منم باید برم دیر شد  باشه؟

_باشه برو خوش اومدی.

اصلا حواسم به عسل نبود نمیتونستم اروم باشم. نمیدونم فشارم افتاده بود پایین یا این که هوا سرد شده بود اما اصلا پاهامو حس نمیکردم.

رفته بودم تو فکر.حتی اشکی هم از چشمام نمیومد نمیدونم چرا...دوست داشتم داد برنمو گریه کنم اما نمیشد.

گوشیم زنگ خورد.دوسته مهدی بود گفتم:الو چی شد؟

_سلام.

_سلام حاله مهدی چطوره؟

_خیلی بد ولی خوب میشه.

_اخ خدایا شکرت....

_ببین دختر! مطمئا باش هر جا باشی گیرت میارمو بلایی سرت میارم که از کارت پشیمون بشی.کسی که دوست منو اینطور کنه بد میبینه.

_برو بابا...

وقتی فهمیدم مهدی خوبه گوشیو قطع کردم پسره ی .....! خدایا شکرت.

اون شب بالاخره گذشت. وقتی بیدار شدم ساعت 11 بود وقتی به مهدی اس دادمو حالشو پرسیدم با کمال تعجب فهمیدم که ترخیص شده.

گفتم:د.ستت گفت حالت خیلی بده چطور انقدر زود گذاشتن بری؟

گفت:دوستم؟ اهان فرید رو میگی؟ نازنین چرا بهش زنگ زدی ؟

_باور کن نمیخواستم ولی چاره ای نداشتم.

_نازی ممنون که نجاتم دادی میدونی تازه دارم میفهمم که چقد احمق بودم و چقد بچه بازی کردم.درسته خیلی تنهام یه نفر نیست که دله منو شاد کنه اما دیگه نمیخوام بخاطر کسی بسوزم.

_دیوونه این چه حرفیه ؟! پس من اینجا چیکاره ام؟تو هر چی میخوای به خودم بگو باشه؟

_نه نازی نمیفهمی منظورمو. من کسیو میخوام تا اخرش باهام باشه. تو هم یه روز ازدواج میکنی میری.

چیزی که چندین روز بود فکرمو مشغول کرده بودو میخواستم بهش بگم اما نمیشد .... ولی...

با دستم زدم به صورتم.چشامو بستم و دلو زدم به دریا ...الان میفهمیدم پسرا تو این وضیعیت چی میکشن!

گفتم:عزیزم با من ازدواج میکنی؟____________________________

انگار یهو خالی شده بودم ولی منتظر بودم ببینم مهدی چی میگه.

با صدایی که حس کردم خیلی تعجب کرده گفت:جدی میگی نازنین؟

_شوخیم چیه عزیزم.مگه اشکالی داره یه دختر عاشق از پسری خواستگاری کنه؟

_نه چه اشکالی؟ اخه پس چرا وقتی من ازت خواستم گفتی نه؟

_مهدی من تورو اون موقع خوب نمیشناختم. تو خیلی زود ازم خواستگاری کردی.

_ولی.....باشه هر جور راحتی فقط اینکه من یه دختر میخواما!

خندیدمو گفتم:اگه اینجوریه منم از الان میگم من نه ظرف میشورم نه بچه داری میکنم از این دو تا کار بدم میاد.

_اه؟ که اینطور...! میخوای بگو بجه رم خودم واست بزایم ها؟


وایی مهدی ممنون نمیدونی چقد نگران بودم وایی که چه شوهر مهربونی دارم....!

_چه پر رو هم هست...عزیزم من دیگه باید برم شب اس میدم باشه؟

_چشم قربان!

_دیوونه! خدافظ.

کل روزو داشتم به حرفامون فکر میکردم و اینکه تونسته بودم ازش خواستگاری کنم نمیخواستم فکرمو با چیزای بد پر کنم اما وقتی ماجرای ترخیص مهدیو به عسل گفتم بدجور فکرمو به هم ریخت. اون فکر میکرد مهدی فقط میخواسته منو نگران کنه میگفت اصلا از کجا معلوم خودکشی کرده باشه؟

/ 16 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الهام

بالاخره بعد مدت ها آپ کردی!! داستانت داره منو میکشه!! منتظر ادامشم[گل]

سامان

سلام...خوبی؟؟؟ من واقعا شرمندم که اینقدر دیر اومدم یه مسائلی پیش اومد که نتونستم بیام وبت![ناراحت] پست قبلیتو همون موقع خوندم! داستانت داره جالب میشه![لبخند] فعلا[خداحافظ]

ماریا

سلام انقدر خوشم اومد که سریع لینکت کردم خوشحال میشم به من سربزنی

عاشق کوهستان

سلام عزیز تصویر زیبا و جذلب و بامعنایی است .......... آفرین[دست] لذت بردم[قلب] تشکر[گل]

خروس مجرد

سلام عزیز بلاگت زیباست به من هم سر بزن تا بعدا

مهین

سلام عزيزم اگه دوست داشتي منو به نام شيرين وفرهاد بلينگ بهم سر بزن و اوكي رو بده

ارزو

سلام گلم بهم سربزن[لبخند]