فریاد عشق (فصل اول)

بسم الله الرحمن الرحیم

بالاخره خانوم از سر جلسه امتحان اومد بیرون. مثل همیشه شروع کرد

به معذرت خواهی که ببخشید دیر کردمو از این حرفا اون گفت:

بچه ها باور کنین واقعا شرمنده ام اخه...

من گفتم:سحر جان ما دیگه عادت کردیم حالا خوبه قبل از امتحان بهت گفته بودیم که چون این اخرین امتحانه زودتر بیا بیرون که با هم بریم خونه مگرنه معلوم نبود چقد میخوای مارو اینجا بکاری؟!

فری(فرناز) جواب داد:نازنین بیخیال شو حالا مثلا اخرین روزه مدرسست با هم دعوا نکنین زیادم دیر نشده.خوب حالا چی کار کنیم؟

عسل که بهترین دوست منه و از بچگی با من بوده تا الان ساکت بود گفت:خوب معلومه مثل هر سال میریم کافی شاپ بعد از اونم یه گشتی میزنیمو میریم خونه هامون.

من گفتم:وای این کافی شاپیم اخر امتحانا خوب سود میبره ها...کافی شاپ رفتن بعد از اخرین امتحان یه سنت شده! ولی بچه ها من خسته شدم نمیخوایین یه کاره جدید بکنین؟

فری گفت:خوب مثلا چی کا؟!!

من گفتم:نمیدونم حالا هر چی غیر از کافی...

سحر گفت: عزیزم خودت داری میگی کافی شاپ رفتن سنت شده تو که نمیخوای این سنتو بشکنی؟

من گفتم:من که میدونم تو واسه خاطر چی میگی؟ اول واسه اون شکمت دوم واسه ... .

_خوب بگو چرا حرفتو کامل نمیکنی؟

_بگم؟

_جرات داری بگو تا...

عسل داد زد:بس کنین دیگه شما دو تام هی به هم میپرین بزارین این روز اخرم به خوبیو خوشی بگذره.

فری گفت:اصلا بیخیال کاره جدید هممون میریم کافی شاپ از اونجام مستقیم میریم خونه دیگه حرف نباشه.

خلاصه هممون قبول کردیمو راه افتادیم بریم کافی شاپ.سر راه کلی

 اینو اونو مسخره کردیمو خندیدیم تا اینکه رسیدیم کافی شاپ.

من که مثل همیشه شیر نارگیل سفارش دادم اخه یه بار یه چیزه

عجیب غریب گرفتم همشو بالا اوردم!

سحر و عسل هم شیر موزبستنی گرفتن و فرناز معجون سفارش داد

خیلی سعی کردم منصرفش کنم اما نشد.

خلاصه نشسته بودیمو مسخره بازیایه همیشگیمونو در میاوردیم که یه

پسرو دختر اومدنو روبه رومون نشستن. یه اشاره ای به فرناز کردم که

پشتشو نگاه کنه. فری هم که همیشه سعی داره پسرارو سر کار بزاره

و یه انتی بوی(anti boy)اصله یه نگاهی بهشون کردو خندید و بهمون

گفت:gf و bf ان نه؟

عسل گفت: اره از این ضایع تر نمیشه! همچین به هم چسبیدن که... فقط کم مونده...

فری حرفه عسلو قطع کردو گفت:بچه ها من اگه امروز کرم هامو نریزم خودمو میکشم.

خندیدمو گفتم خوب فری ببینم چیکار میکنی ها زودباش دلمونو شاد کن!!!

عسل گفت:نه فرناز زشته توروخدا نکن چیکارشون داری؟

سحر گفت: یکی جلویه این عسلو بگیره بابا بزار یکم بخندیم.

فرناز یه نگاهی به زوج عاشق کرد که یه نقطه ضعف پیدا کنه.

دخترو پسر بیچاره که دیدن ما داریم نگاشون میکنیم خجالت کشیدن و

یکم از هم دور شدن.

فری یه گلویی صاف کردو بهشون گفت: بچه ها راحت باشین ما به کسی نمیگیم چشامونو میبندیم شما کارتونو بکنین!

پسره که عصبی شده بود گفت:تورو خدا...! برین هر غلطی میخوایین بکنین...

فری گفت:چیه کم میاری فحش میدی؟

پسره که داشت میترکید تا اومد دهنشو باز کنه دختره جلوشو گرفت و

گفت:بیخیالشون شو وقتی عاشق شدین خبرتونو میگیریم.

و دیگه حرفی نزدن.

عسل گفت:من که گفتم.

همون موقع گوشیم زنگ زد. تا اومدم ور دارم ببینم کیه قطع شد.

شمارش اشنا نبود.بعد دیدم امروز 12 بار زنگ زده ولی انقد سرگرم

بودم که نفهمیدم.

بلاخره سفارشامونو اوردن.

سحر خیلی خنده دار شده بود و واسه اینکه گارسون یا بهتره

بگم پسرهمسایشون اونو نبینه سرشو انداخته بود پایین.

منم که تو اینجور مواقع نمیتونم جلوی خندمو بگیرم واسه اینکه ضایع

نشم شروع کردم با گوشیم حرف زدن که سلام مامان اره ما الان

بیرونیم...

که همون موقع همون شماره ی لعنتی زنگ زد و همه زدن زیر خنده.

خلاصه بدجور ضایع شدم. سحر که متوجه شده بود من واسه چی

اینکارو کردم گفت:نخند تو برو به گوشیت برس خودشو کشت بدبخت.

راس میگفت باید میدیدم این کیه شاید کاره مهمی داره.

گوشیو گرفتم و گفتم:الو بفرمایین....الو.....لالی؟ چرا جواب نمیدی؟

بعد قطع شد.بعد هم دیگه زنگ نزد.

اونروز اینجوری گذشت و شب شد میخواستم بخوابم که دوباره

همون شماره زنگ زد اینبار گرفتم ولی منم مثل خودش ساکت موندم تا

اینکه قطع کرد ولی چند دقیقه بعد sms داد: سلام خوبی خانومی؟

با اینجور حرف زدنش فهمیدم پسره و جوابشو ندادم ولی انقد زنگ زد که

نتونستم بخوابم.گوشیرو گذاشتم رو silent و فقط اسمس هاشو

میخوندم و یکی یکی حذف میکردم.

ولی یه شماره ی دیگه sms داد. با خودم گفتم وایی شمارمو پخش کرد

بدبخت شدم بابام منو میکشه.

تو اون پیام نوشته شده بود:سلام.شما منو نمیشناسین. این شماره ای که مزاحم شما میشه دوستمه و پسره خرابیه.لطفا بهش جواب ندین بخاطر خودتون میگم.

نمیدونم چی شد ولی منم جواب پیامشو دادم و گفتم:شما؟

اونم جواب داد:گفتم که شما منو نمیشناسین.

این اخرین چیزی بود که گفت. منم خوابیدم.

/ 20 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نیایش

رز جون عالیه لطفا ادامه بده[لبخند][ماچ]

پریا

سلام دوست عزیزم خوبی؟ خانومی من قبل اینکه بخونم خواستم بهت بگم آدرست رو اشتباه وارد کردی منم شانسی پیدا کردم حالا میرم بخونم

پریا

عالی بود گلم خوندم منتظر بقیش هستم ممنون میشم وقتی آپ کردی خبرکنی علی یارت[گل]

محمد(بهترین)

سلام رزی [راک] خوبي؟ خبری ازت نبود؟ من که گفتم خبرم کن تا فصل اول داستانتو بخونم[قهر] اون موقع که من اومدم توي وبت این پستت باز نميشد و فقط نظراتت بود. حالا .......[ابرو] ولي از اين حرفاي چرت و پرت بگذريم بخش اول فوق العاده بود و خيلي لذت بردم. راستي اين داستانو خودت نوشتي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ منتظرتم [منتظر] [قلب][ماچ] [پلک]

علی تنها

تکیه کردم من به تو ای نوگل دشت و دمن بهتر از من دیدی و خالی نمودی پشت من میکنم با تو همان کاری که کردی با دلم گر که روزی بیخبر گردی اسیر مشت من

ArghavaN

رزیتا جون من تازه با وب تو آشنا شدم اتفاقا منم توی وبم دارم رمان می نویسم. ولی فکر نمی کنی دیگه دوره ی این رمانای دختر پسری و سطحی سر اومده؟ البته رمانت خوب بودا........ ولی کاملا مشخص بود که می خواد چی بشه.... بهتر نیست از مود اس ام اس و گوشی و موبایل بیاییم بیرون؟ یه کم به حرفام فکر کن. به وبم بیا خوشحال می شم.

ArghavaN

رزیتا جون من تازه با وب تو آشنا شدم اتفاقا منم توی وبم دارم رمان می نویسم. ولی فکر نمی کنی دیگه دوره ی این رمانای دختر پسری و سطحی سر اومده؟ البته رمانت خوب بودا........ ولی کاملا مشخص بود که می خواد چی بشه.... بهتر نیست از مود اس ام اس و گوشی و موبایل بیاییم بیرون؟ یه کم به حرفام فکر کن. به وبم بیا خوشحال می شم.

ArghavaN

رزیتا جون من تازه با وب تو آشنا شدم اتفاقا منم توی وبم دارم رمان می نویسم. ولی فکر نمی کنی دیگه دوره ی این رمانای دختر پسری و سطحی سر اومده؟ البته رمانت خوب بودا........ ولی کاملا مشخص بود که می خواد چی بشه.... بهتر نیست از مود اس ام اس و گوشی و موبایل بیاییم بیرون؟ یه کم به حرفام فکر کن. به وبم بیا خوشحال می شم.