فریاد عشق(فصل سوم)

_وایی فرناز جونم ...الهی قربونت بشه سحر من که گفتم از اون معجون نخور حالام هر چی میکشی حقته!

_نازنین جان چرا جون منو قسم میخوری من هنوز جوونم...ارزو دارم.

فرناز که رنگ پوستش زرد شده بود به زحمت گفت:خیله خوب حالا بیخیال.عسل چرا نیومد؟

همون موقع صدای زنگ ایفون اومد.میخواستم برم استقبالش ولی گفتم بشینم بهتره همین که اومد تو اتاق سلام کرد ولی فقط فرناز با همون حالت خستش جواب سلامشو داد.

عسل که ناراحت شده بود با یه حالت طلب کارانه دستشو گذاشت روی کمرشو گفت:فک کنم سلام دادم ها........

منو سحر هم با بی حوصلگی یه سلامی کردیم!

عسل گفت: خوب ببخشید.... اول شما بپرسید چی شده بعد با من اینجوری رفتار کنین.

گفتم:دیگه میخواستی چی بشه؟! صبحه زود منو از خواب بلند کردی چقدم بعدش تاکید کردی که یادم نره که بیام اینجا اونوقت خودت کی میایی؟ساعت الان دقیقا ۵/١٣ دقیقاست.

عسل گفت:نازنین جان به تو که پارتی بازی کرده میدونی به من گفته بود زودتر بیام و منم از ساعت ٣ اینجام.

فرناز که داشت حرف عسل رو تایید میکرد گفت:راس میگه این بیچاره از خیلی وقته اینجاست...

عسل گفت:فرناز خانوم please شما دیگه حرف نزنین! حالا بگم چی شده یا نه؟

سحر:حالا که خیلی اصرار میکنی بگو!

_اولا بابام بیدار نشد مجبور شدم خودم تاکسی بگیرم بیام حالا خودم دیرم شده اینم رانندش ریلکس....! بعدم که با یه موتوری تصادف کرد و منو وسط راه پیاده کرد.بقیشم که پیاده اومدم.

من بعد از شنیدن حرفای عسل بهش حق دادم ولی از اولم از ته دل ناراحت نبودم و میدونستم واسش کار پیش اومده گفتم:ما بعد از شنیدن صحبت های متهم اونو میبخشیم و جایزه ی مجرم اینه که امشب هر کدوم از دوستان رو یه پیتزا دعوت کنه.

عسلم که دید چاره ای نداره قبول کرد ولی میدونم تو دلش داشت هزار تا نفرین و فحش بارم میکرد.خلاصه نشستیمو از اینو اون حرف زدیم تا یکم دل فرنازو شاد کنیم بیچاره خیلی حالش بد بود ولی به یمن وجود دوستای گلی مثل ما دیگه خستگی یادش رفته بود!فرناز دختر خوبی بود تقریبا از هممون خوشگل تر بود و اگه میخواست میتونست با بهترین پسر ایجا دوست بشه ولی خوب اون یه ضد پسر اصل بود البته اینجور ادما خودشون زودتر از بقیه ازدواج میکنن!

تلویزیون داشت فیلم مورد علاقه ی منو میداد_saw_هممون غرق فیلم شده بودیم که گوشی من زنگ خورد.

منم که وقتی فیلم میبینم هواسم جای دیگه ای نمیره.پس رد تماس زدم.

عسل گفت:کی بود نازی؟ چرا جواب ندادی؟

گفتم:نمیدونم شمارشو ندیدم.

_خوب دیوونه شاید مامانت باشه کاره واجب داشته باشه.

_خیله خوب بابا اگه کاره واجب داشت دوباره میزنگه...

داشتم حرف میزدم که گوشیم دوباره زنگ زد...شمارشو نگاه کردم.

مهدی بود.عسلم که داشت نگام میکرد نتونستم نگیرم دیگه به اجبار جواب دادم:الو سلام.

هنوز اینو نگفته بودم سحر پریدو اومد کناره گوشیم که صداشو بشنوه.

گفتم:چطه سحر چی کار میکنی...

سحر گفت: اگه میخوایی بیگناهیتو ثابت کنی حرف بزن!

منم که دیدم نمیتونم کاری بکنم مجبور شدم بحرفم.گفتم:خوبی؟

اونم که از سرو صدای بچه ها فهمیده بود قضیه چیه فقط گفت: باشه من بعدا میزنگم و بعد قطع کرد.

گوشیو که گذاشتم زمین دیدم بچه ها دارم یه جوری نگام میکنن... گفتم: چطونه خوب؟!

عسل گفت نازی این کی بود؟

_گفتم دوستمه مشکلیه؟

سحر گفت: نه عزیزم مشکلی که نیست ولی فک کنم یکی تا دیروز بخاطر این چیزا داشت بهم تیکه مینداخت.

عسل گفت: نازی خوب چرا به ما نگفته بودی با کسی هستی؟مگه ما غریبه ایم؟ ما که همه گند کاریامونو با همه خوب اینم روش!

گفتم:خوب مسئله ی مهمی نبود که بخوام بگم.

فرناز از جاش بلند شدو گفت:اره جونه خودت دیدیم وقتی زنگ زد رنگت پرید تو تا الان با هزار تا پسر حرفیدی ولی این خاصه...خوب دیگه مبارکه!!!

_بابا چی میگی تو.. مبارکه چیه؟

سحر گفت: حالا خوشگل هست؟چه صدای باحالیم داشت!

_چی میگین شما تو توهمین ها...!

فری گفت:سحر جان!من طبق تحقیقاته مکرر به این نتیجه رسیدم که پسرایی که خوش صدا هستن زشتن و اونایی که صداشون عینه چیز میمونه خیلی خوشگلن!تقریبا میشه گفت هیچ پسری نیست که مثله ادم همه چیز داشته باشه!

عسل گفت:پس این اقا زشت تشریف دارن!راستی نازی اسمش چیه زودباش همه چیو تعریف کن.

منم که توی منگنه بودم مجبور شدم همه چیو بگم بعد عسل اصرار کرد که باید این اقا مهدیو ببینه.

گفتم:بابا من اصلا نمیدونم طرف کجاییه؟!

سحر که داشت تلافی میکرد گفت : خوب میفهمیم الان بهش زنگ بزن بگو کجایی هستی؟!

چون ما قبلا این بلا رو سر سحر اورده بودیم و با دوست پسرش یجا قرار گذاشتیم و تا دلتون بخواد ابرو ریزی کردیم!

سحر گفت:ببین نازی یا خودت بزنگ یا من میزنگم ها...

و همون موقع گوشیمو از دستم کشید و گفت:خب حالا چی میگی؟

نمیدونم از دست سحر چی کار باید میکردم بعضی اوقات خیلی رو اعصابم راه میره.

قبول کردمو گوشیو گرفتم.به مهدی زنگیدم:الو سلام اقا مهدی خوبین؟

_ممنون عزیزم تو خوبی؟

_امممم... اره بد نیستم ...میگم میشه یه سوالی بپرسم؟

_بپرس!

_شما ساروی هستین؟

_من؟ نه ... چطور مگه؟

_نه میخواستم بدونم همینجوری و..........میشه بگین کجا زندگی میکنین؟

_شما فک کنین همون اطراف ساری هستیم.

_خوب پس میشه امروز بیای همدیگرو ببینیم؟

_مگه تو ساری زندگی میکنی؟

_اره...میتونی امروز بیایی؟

_اره شما فقط امر کنین!

_خیله خوب پس من بهتون میزنگم میکنم که کجا بیایین خوب؟

_باشه منتظرم پس فعلا بای.

خدافظی کردمو قطع کردم.

سحر با هیجان گفت: خوبه دیگه همه چی ردیفه عسل خوش به حالت شد دیگه لازم نیست پوله پیتزا رو تو حساب کنی!امشب قراره کلی بخندیم...

گفتم:دیگه چی مگه دلقک گیر اوردین بچه ها ابرو ریز نکنین خواهشا...

سحر گفت:اوه اوه خانوم غیرتی شد!

فرناز با ناراحتی گفت:حیف شد من نمیتونم بیام.

عسل گفت:فری عزیزم نگران نباش خودم همه چیو واست تغریف میکنم!

/ 14 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الهام

منم شهریوری ام[نیشخند] رزی جون! خیلی این داستانو دوست دارم[قلب] زود به زود آپ کن! انتظار آدمو میکشه! اونم این داستان عالیت[قلب] مرسی که خبرم کردی[گل]

نیایش

مرسی عزیزم عالی بود[قلب]

حامد

سلام خیلی قشنگ بود شاد باشی و ممنونم خرم کردی [گل]

بنیامین

شمارتو برام به این شماره بفرست.09361283511[عینک][قلب] من پدرم نویسنده است میخای چاپش کنی؟؟/؟/

پریا

سلام رزی جان خوبی گلم؟ واقعا عالی بود خیلی کنجکاوم تا بقیشو بخونم امیدوارم زیاد تو انتظار نذاریم علی یارت[گل]

مرتضی

سلام داستانت قشنگ بود. اونجايي كه مهدي از دوست قبليش صحبت ميكرد و اون صحنه كه مامانش پسره رو اورد واقعا من اگه جاي مهدي بودم(خداروشكر دنبال اينكارها نبودم)دنبال دختره ميرفتم واونو اگه راه داشت ميزدمش وگرنه تا جايي كه جا داشت هر چي قلمبه بود به اون ميگفتم بعدشم دوبرابرشو به خودم[ناراحت]

ارشک

سلام.اینجا یه وب با چند تا نویسندست؟ اسم نویسنده معلوم نیست؟ داستان زندگیتو می نویسی یا یه رمان؟ بازم بهم سر بزن

ارشک

خوندم-جالب بود کاش می شد بفهمم کجاش تخیله و کجاش واقیعت

آهو

زود زود زود.. قسمت بعد می خواااااااااام[نیشخند].. داره جالب میشه.. باور می کنی می تونم چهره تمام شخصیت هات رو تصور کنم[قلب]