فریاد عشق(فصل هفتم)

اشک تو چشام جمع شده بود.

نمیتونستم جلوی گریمو بگیرم.

رفتم رو تختم و بالشو بغل کردم.یاده اولین باری افتادم که بغلش کردم...از اون موقع خیلی گذشته بود و من هزار بار تا الان بوسیده بودمش.

حرفایی که میزدو نمیتونستم از ذهنم دورکنم.کاش الان پیشم بود و یه دله سیر میبوسیدمش.کاش میشد محکم بغلش کنمو بزنم زیره گریه.

وایی من چم شده بود!داشتم دیوونه میشدم.حتی واسه یه تک زنگ هم شارژ نداشتم.اعصابم به هم ریخته بود.

صدای کسیو از اتاقم شنیدم...سریع اشکامو پاک کردم ولی مامانم دیده بود دارم گریه میکنم.گفت:تا حالا اینجوری ندیده بودمت.

_چجوری مگه چیه؟

_خودت خوب میدونی ...

بلند شدم نشستم رو تخت گفتم:چیو خودم میدونم؟؟؟

_هیچی بابا ...عسل اومده.

اینو گفتو از اتاق بیرون رفت.همون موقع عسل اومد پیشم.

داشت مانتوشو در میاورد که گفت:یه وقت از رو نری ها...؟

گفتم:وا...! چیه خوب؟

_من سلام ندم تو نمیخوای سلام کنی احیانا؟اینو بیخیال 2 هفتست اصلا جواب تلفنمو نمیدی چطه تو؟!

_اومدی اینجا اینارو بگی؟

_منو باش که نگرانت شده بودم...اصلا خوبی کردن به من نیومده.

مانتوشو گذاشت رو صندلی کامپیوتر و نشست پایه ایینه.مثلا خانوم قهر کرده بود!!!

گفتم:خیله خوب بابا حالا ناراحت نشو.

عسل که داشت با موهاش ور میرفت طوری که اصلا به من نگاه نمیکرد گفت:ناراحت نیستم... .

_عسل....میشه یه چیز ازت بخوام؟؟

عسل منو نگاه کرد میخواست جواب بده که علی از پایین داد زد:نازی دوستت اومده......

به عسل نگاه کردمو گفتم:تو باز از طرف من کسیو دعوت کردی؟

_نه بخدا فقط فرنازه!

_سحر کجاست؟

_سحر که نمیتونست بیاد.

_اخه چرا مگه چی شده؟

همون موقع فری عین جن پرید تو اتاق و گفت:سلااااام!

گفتم:سلام.این چه طرزه وارد شدن توی اتاقه یه خانومه باشخصیته؟ نمیگی شاید یه نامحرمی چیزی تو اتاق باشه؟!!!

_خانوم باشخصیت؟!!!اگه این خانوم واقعا شخصیت داشت چرا باید تو اتاقش یه نامحرم راه میداد؟

سحرم که میخواست از فرناز حمایت کنه گفت:نازنین جان به خودت شک داری عزیزم؟؟؟اخه غیره منو تو کی تو اتاق هست من که از خودم مطمئنم مگر این که توو... .

_خیله خوب حالا دو تایی افتادین به جون من!همینجوری یه چیزی گفتم. حالا سحر کجاست؟

فرناز که مغرورانه وایستاده بود اهی کشدو اومد کنارم نشست گفت: اره دیگه وقتی سال به سال از دوستات خبر نگیری همین میشه... .

_خوب ببخشید غلط کردم خوبه؟

_بیخیال مهم نیست.میدونی سحر باز چه غلطی کرده؟

_نه چه غلطی کرده؟

_هووووی...درست حرف بزن چه غلطی کرده یعنی چی؟

_تو گفتی منم گفتم دیگه..!

_من دوستشم فرق میکنم...

سریع حرفشو قطع کردمو داد زدم:بابا یه کاری کردیما حالا شمام خیلی دلتون پره ها...حتما کار داشتم که نتونستم بهتون سر بزنم دیگه شمام انقد کش ندین لطفا.

_باشه بابا طلب کارم میشه!

عسل گفت:راس میگه فری بیخیال شو...اگه بفهمی سحر چی کار کرده سکته میکنی.

گفتم:خوب بگو دیگه کشتی منو...

_رفته جلویه مامانش بهش گفته من محمدو میخوام..!

_محمد؟همون پسر همسایشونو میگی؟همون که تو کافی شاپ کار میکنه؟؟؟وایییییی عجب خریه این سحر! چه رویی داشته...اااا ایول بابا... !!!!

_ایول؟من وقتی شنیدم داشتم سکته میکردم.تو میگی ایول؟

_اخه خدایی رو میخواد به مامانت بگی...

خندم گرفت.نتونستم جلوی خودمو بگیرم.اون صحنه رو جلوی خودم مجسم میکردم وایییی خدا من هیچ وقت نمیتونستم همچین کاری بکنم...

گفتم:مامانش چی کار کرده؟

فرناز جواب داد:مامانش اول که رفته به باباش خبر داده.باباشم رفته تو کافی شاپ جلوی مردم یکی خوابونده تو گوش پسره.حالا فک کن پسره چی کار کرده؟

_چه میدونم حتما اونم گفته که سحرو دوست داره دیگه...

_نخیر کاش این کارو کرده بود برگشته به باباش گفته:برین دختر خودتونو جمع کنین اون ازم خواست باهاش دوست بشم...

وقتی اینو شنیدم یه لحظه خشکم زد احساس میکردم از همه ی پسرا متنفرم.سحر بیشتر از ١ سال بود که با محمد دوست بود محمدم پسره خوبی به نظر میومد اما...اما الان دوست دارم خفش کنم! با سحر چی کارده...خدایا...حتما حال سحر خیلی بده.

با نگرانی گفتم:حالا سحر حالش خوبه؟

عسل گفت:حالش خوبه؟؟؟اون از موقعی که شنیده محمد همچین حرفی زده از خونه بیرون نیومده...اصلا ازش خبر ندارم خیلی واسش نگرانم.

_اره منم نگرانش شدم...واییییی که چقد این پسرا بی احساسن... واقعا چرا اینجوری میکنن؟

فرناز گفت:تازه دارین به حرفه من میرسین...اینا همشون همینن.

چند لحظه هر سه تاییمون سکوت کردیم.

یاده اشناییه سحر و محمد افتادم.سحر هر روز میومد مدرسه و از محمد واسمون میگفت.این که هر روز صبح اونو میبینه و یجورایی بهش عادت کرده.از حرفاش معلوم بود که خیلی دوسش داشت.میگفت کاش بشه حرفامون بیشتر از یه سلام باشه کاش بتونم برم جلو و بهش بگم که دوسش دارم...راستش اوایل خیلی مسخرش کردیم ولی یه روز اومد گفت که بهش شماره داده و محمد هم قبول کرده.خلاصه هر روز بیشتر از قبل بهش عادت میکرد.یادمه اون روزا خیلی خوشحال بود اما حالا...اصلا باورم نمیشه محمد همچین کاری کرده باشه.به نظر میومد پسر خوبی باشه ...ولی سحر چرا اینکارو کرده بود؟نمیدمونم..نمیدونم... .

صدای زنگ گوشیم سکوتو شکست.شمارش ناشناس بود.خیلی وقت بود که با پسری غیر از مهدی حرف نزده بودم.خیلی کرمم گرفته بود.

گوشیو بر داشتم.گفتم:بله بفرمایین؟

یه پسر با صدا ی فوق ضایع جواب داد:سلام عزیزم چطوری؟!!!

_ممنون مرسی..شما؟

_نشناختی گلم؟!منم دیگه فرزاد!

منم که از اون بدتر بودم نخواستم کم بیارم گفتم:کدوم فرزادو میگی عزیزم؟

_مگه چند تا فرزاد داری؟میدونی شماره ی شما خیلی شبیه شماره ی دوست دختر اینده ی منه...!

_عجب...!خیلی احساس خوشمزگی میکنی مگه نه؟

_چطور؟نمیدونم ...میخوای بیا خودت امتحان کن مشکلی که پیش نمیاد.

_مشکلی که نیست ولی...

به عسلو فرناز نگاه کردم.اونام دیگه به این کارای من عادت کرده بودن. دستمو رو گوشی گذاشتم تا این پسره صدامو نشنوه.به فری و عسل گفتم:پایه هستین یکم بخندیم؟

عسل گفت:باز میخوای چه غلطی بکنی؟!

_بابا پسره خره یکم میخندیم برمیگردیم دیگه...

فرناز گفت:من هستم اینم خودم راضی میکنم!

خلاصه توی یه کافی شاپ قرار گذاشتیم.کلی واسه خودم تیپ زده بودم و به خودم رسیده بودم ولی نیم ساعت گذشتو این پسره نیومد.

دیگه داشتیم نا امید میشدیم و واقعا معنیه ضایع شدن حس میکردیم...!

عسل که پیش فرناز نشسته بود با عصبانیت بلند شدو گفت:گفتم که نیایم این پسره گذاشتتمون سر کار.

فرنازم اومد پشت عسل ایستاده دستشو روی شونه های عسل مثلا میخواست ارومش کنه!

گفت:اشکالی نداره این همه ما پسرارو ضایع کردیم یه بارم سر خودمون بیاد دیگه!خوب حالا هم ناراحت نباشین خودم الان میرم پایین 3 تا بستنی مخصوص سفارش میدم.مهمون خودم.ببینین چه دوست باحالی دارین اصلا اگه شما من نداشتین میخواستین چیکار کنین؟ها...؟!!!

منو عسل خندیدیم گفتم:خوب دیگه عصبانیت عسلم خوابید.

منو عسل نشستیم و فرناز هم رفت که بستنی سفارش بده هنوز چند ثانیه نگذشته بود که با عجله برگشت پیشمون و گفت:اومد ...اومد...!

عسل و من بلند شدیم ولی دیگه فرصتی نبود که عسلو فری برن سر جای خودشون.پسره اومدو دید که 3 نفری اومدیم من که قرمز شده بودم عسلم داشت از عصبانیت میترکید و البته وضعیت فرناز از هممون بدتر بود اخه از جلوش در اومده بودو یهو برگشته بود شروع کرده بود به دویدن حالا هم که پسره پشتش بودو اون داشت نفس نفس میزد و دستپاچه بود که روسریش که افتاده بود روی شونشو جمع کنه یا پاهاشو که از ترس گرفته بودو ببنده!!!!

توی یه وضعیت فوق قرمز گیر کرده بودیم...نه پسره حرف میزد نه ما!

بالاخره عسل خودشو صاف کرد و با اعتماد به نفس کامل رفت جلوی پسره وایستادو گفت:ببخشید اقا فرزاد؟

پسر هم یا بهتره بگم مرده گنده چون قیافش میخورد 25 سالش باشه گفت:بله خودمم.

عسل سعی کرد فرنازو پشت خودش بگیره که دیده نشه بعد رو به فرزاد گفت:خوب چرا نمیشینید؟!

فرزاد مونده بود چی بگه هر سه تاییمونو یه نگاه گذرایی کردو گفت:ببخشید من با کدوم یکی از شما حرف زدم؟

منم که تا اونموقع حرفی نزده بودم گفتم:سلام اقا فرزاد شما با من حرف زدید و فکر کنم گفتید ساعت 7 اینجایید اما الان داره 8 میشه...

_راستش...یه کاری واسم پیش اومد ولی از اینا بگذریم!من فک میکردم شما حداقل 20 ساتون باشه...

_که چی؟!منم فک میکردم شما بیشتر از 20 سال سن نداشته باشین.

_خوب اخه من با شما کوچولوا چیکار کنم؟

منو عسل که داشتیم از عصبانیت میمردیم...خداروشکر فرناز به دادمون رسید و گفت:اولا چی چی بگذریم 4 ساعته مارو الاف کردی؟ دوما مگه قراره کاری بکنی؟ اره ما همینیم که هستیم شمام لطفا قبل از قرار گذاشتن قبلش سن خودتونو بفرمایین که ما انقد الاف نشیم...

بعد رو به ما کردو گفت:بچه ها بریم پسره ی پر رو هر چی از دهنش در میاد داره میگه...

عسلو فرناز سریع کیفشونو گرفتنو رفتن منم که یه لحظه پام گیر کرد به صندلیو نزدیک بود با سر برم بغل پسره!داشتم میرفتم که فرزاد دستمو گرفت.

نفهمیدم چیکار کنم دستمو کشیدمو میخواستم برم که گفت:ده دقیقه بمون کارت دارم.

منم که فهمیده بودم تو ذهن کثیفش چی داره میگذره بدون خدافظی با سرعت از پله ها رفتم پایین... .

سر راه برگشتمون به خونه عسل هر چی تونست بارمون کرد.خدایش تا به حال تا این حد ضایع نشده بودم اونم جلوی یه پسر!!!وای خیلی ابرو ریزی کردیم.داشتم به ضایع شدنم فکر میکردم که یادم اومد کارت شارژ بخرم.میخواستم شارژو توی گوشیم بریزم که دیدم اس ام اس اومده. ما انقد تو کافی شاپ حول بودیم که اصلا اس ام اسو ندیده بودم.

مهدی بود.نوشته بود:نازنین جان خودت میدونی که بیشتر از تمام دنیا دوست دارم اما دیگه نمیتونم تحمل کنم.الان10 تا کدوئین خوردم شاید دیگه زنده نباشم.حلالم کن.خدافظ.


/ 29 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
farzaneh

سلام رزیتا جون فدات شم کجائی دلم گرفته نیستی از دستم ناراحت نشی خدای ناکرده[ناراحت]

پروانه

))--/-----_-'------`t---,.')_________________________$$$$$$$_______________$$____ ________________________$$$$$$$$$$___________$$$$$___ ____________من اپم...._____$$$$$$$$$$$________$$$$$$$$__ ________بیا سر بزن.....______$$$$$$$$$$$$____$$$$$$$$$___ ______نظر یادت نره..._________$$$$$$$$$$$__$$$$$$$$$$$$__ _____________________________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$___ ___________________________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$___ _________________________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$____ ________________$$$______$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$____ ______________$$$$$$$$_____$$$$$$$$$$$$$$$$$____ _____________$$$$$$$$$$_____$$$$$$$$_$$$$$_____ ___________$$$$$$_$$$$$$$$__$$$$$$$___$$$$_____ __________$$$$$_____$$$$$$$$_$$$$$$____$$$_____ _________$$$$__________$$$$$$$$$$$$$$___$$$____ _______ $$$$____________$$$$$$$$$$$$$$___$$$____ ______$$$_________________$$$$$$$$$$$$____$$$$$$___

farzaneh

سلام رز گلم خوبی؟ اومدم دعوت کنم واسه آپم تشریف بیاری خوشحال میشم مواظب خودت باش[گل]

سپیده

اپـــــــــــــــــــــــــــــــــــــم اپــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم اپــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

پیام.م

سلام ببخش اگه کمی دیر بهت سر زدم آخه داشتم روی پایان نامه کار میکردم وب قشنگی داری ، نوشتنتم خوبه فقط سعی من که توی نوشته هات جملاتی رو بکار ببری که توی واقعیت اتفاق میافته اینجوری هم قشنگتر میشه هم جذابتر نمیدونم ولی یه حسی بهم میگه تو موفق میشه به همه خواسته هات برسی احساس میکنم اعتماد به نفس خوبی داری امیدوارم موفق بشی و به اون عشقی که دوست داری برسی[قلب][دلشکسته]

مرتضی علی

سلام وب سایت زیبایی داری همچنان مطالب جالب موفق باشی .. . . . . . ¶¶ . . ¶¶¶ ..¶¶¶ . . . . . . . ¶¶¶ . . ¶¶¶.¶ .¶¶ . . . . . . .¶¶¶.¶. .¶¶¶. . .¶¶ . . . . . . ¶¶¶¶. . . ¶¶¶ . . .¶¶¶ . . . . . .¶¶¶¶¶ . . ¶¶¶¶.¶¶ .¶¶ . . . . . ¶¶¶¶. . . . ¶¶¶¶. . . ¶¶ . . . . ¶¶¶¶¶¶¶. . . . .¶¶. . . ¶¶ . . . . ¶¶¶¶¶¶¶¶. . . . ¶¶. . ¶¶ . . . . ¶¶¶¶¶¶¶¶¶ . . ¶¶. . ¶¶ . . . . . ¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶ ¶.¶¶ .¶¶. . . . .¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶

م

salam webe ghashangi dari vali chera hamash shekst neveshti ???zendegi ke kheli ghashangtar az inast.

اااال

بهاره

سلام . . وبت خیلی خیلی خیلی قشنگه . . ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ۞۞,ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ۞۞,ּּּּּ ּ ּ ּ ּ \____________________ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ۞۞,ּ ּ ּ ּ ּ ּ \¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯ֹֹ\ ּ ּ ּ ۞۞ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּּ۞۞,ּּּ ּ ּ ּ\ تبادل لینک میکنی؟؟!! ִ \ ּ ּ ּ۞۞ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ۞ּ ּ ּּ۞۞ـּ ּ ּ ּ\__________________̲̲/_̲ ּ ּ ۞۞ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ۞۞ּ ּ ּ\¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯ ּּ ۞۞ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ۞۞ּ ּ\ ּ ـ۞۞ּ ּ ּ ۞۞ּ ּ ּ ּ۞۞ ּ ּ ּ ּ ـ۞۞ּ ּ \ּ ּ ּ ۞۞ ּ ۞۞ـּ ּ ּ ۞۞ּ ּ ּ ּ۞۞ ּ ּ ּ ـ۞۞ּּ ּ \ּ ּ ּ ּ۞۞ ּ ۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞ ּ ּ۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞ ֹֹֹֹ¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯\¯¯¯¯¯¯

حسین

وبلاک بسیار زیبایی داری امیدوارم به عشقت برسی