)فریاد عشق (فصل دوم

صبح با صدای تلفن بیدار شدم.عسل بود.با بی حوصلگی گفتم: بله؟

عسل گفت:مگه ازت خواستگاری کردم که میگی بله!!!

_چی میگی عسلی این موقع صبح زنگ زدی ازم خواستگاری میکنی؟

_برو بابا کی خواستگاری کرد...تازه تو به ساعت ١٢/٣٠ میگی صبح؟

تازه فهمیدم چقد خوابیدم... .

اون ادامه داد:چقدم زود تابستون روت اثر کرده!! ببینم دیشب دیر خوابیدی؟

_دیشب؟ امممم...اره خوابم نگرفت.

_ببین نازی من زنگ نزدم اینا رو بپرسم زنگ زدم چون فری اس داد گفت

حالش بده احتمالا مسموم شده.

_تقصیره خودشه من که بهش گفته بودم اون معجونو نخوره.

_حالا وقت این چیزا نیست نازنین بعد از ظهر ساعت ۴ خونه ی فریشون

قراره بریم بهش گفتم تو هم میای.

_اره خوب کردی بریم خوشحال میشه.به سحر گفتی؟

_اره بهش اس ام اس دادم اونم میاد.

_اوکی!

_البته به تو هم اس دادم ولی جواب ندادی.مجبور شدم بزنگم.

_اهان اره دیگه مگر نه کی به من زنگ میزنه شما هم که سخاوتمند...!

به زور باید یه اس رو ازت گرفت الانم در تعجبم که...

_بیخیال... حالا که زنگ زدم ببین منتظرم ها ساعت ۴ دیر نکن.

_باشه بای.

بعد از خداحافظی یه نگاهی به ساعت انداختم.نه بیچاه راس میگفت

خیلی دیر شده بود.صدایی از خونه نمیومد.دور و اطرافم رو نگاه کردم.

خیلی به هم ریخته بود. روی کمدم انواع عروسک رو میتونستی پیدا

کنی. توی کمد لباس هام یه اتو مو ازش اویزون بود کناره پنجره ی اتاقم

کلی کاغذ چک نویس بود که توش مسئله های ریاضی و فیزیکم رو حل

میکردم و اونجا پرت میکردم.خلاصه اصلا شبیه به اتاق یه دختر نبود.

یادم اومد که عسل گفت بهم اس داده رفتم تا ببینم چی گفته.

ولی یه پیام هم نداشتم. حدث میزدم اون گدایی که من میشناختم...

بیخیال بابا از گشنگی داشتم میمردم.بدو بدو رفتم پایین.

اتاق من  کناره اتاق داداش کوچیکم علی طبقه ی دوم بود.

خونه خیلی ساکت بود احتمالا همه بیرون بودن رفتم یه چایی واسه

خودم درست کردمو نشستم پای ماهواره... .

از جیبم گوشیمو در اوردمو یه نگاهی به پیام های دیشب انداختم.

نمیدونم چرا ولی بهش اس دادم:سلام.خوبی؟بیداری؟میشه بگین شما

از کجا منو میشناسین؟

ولی به جای اینکه اونم اس بده بهم زنگ زد.کسی خونه نبود.

فرصت خوبی بود که ببینم اصلا طرف پسره یا دختر.

گوشیو گرفتم و گفتم:الو سلام.

اون با صدای خیلی عجیبی (البته منظورم از عجیب بد نیست منظورم یه

نوع صدایی که ادم وقتی میشنوه فقط دوست داره گوش کنه و حرف

نزنه )که خیلی واضح نشون میداد پسره(اینجا هم باید بگم که چون

بعضی از پسرا که باهاشون صحبت میکنی نمیتونی تشخیص بدی

پسره یا دختر!!!در کل اینکه صداش مردونه بود)جواب داد:سلام خوب

هستین شما؟

_ممنون. اممم....

وای اصلا نمیدونستم چی بگم همه چیز یادم رفته بود .گفتم:

ببخشید من یه سوالی داشتم.

_بفرمایین.

_شما منو از کجا میشناسین؟اون کسی که میگین دوستتونه شمارمو

از کجا پیدا کرده؟

_راستشو بخوایین من شما رو نمیشناسم.فقط انقدر میدوم که دوستم

بهم گفت.

_خب دوستتون چی گفت؟

_اون گفت شما دوسشون دارین و خودتون شمارتونو بهش دادین.

_چی؟! چرت گفته من تو عمرم همچین کاری نکردم.

_من نمیدونم فقط چیزی که شنیدمو گفتم.راستی من مهدی هستم و

.... میشه اسمتو بهم بگی؟

_خب...من...اصلا چیکار به اسم من دارین؟

_حالا شما بگین شاید لازم شد.

_اخه......

_حتما یه چیز میدونم که میگم دیگه...

_من نازنینم.

_بابا نازنینی واسه خودت نازنینی اسمت چیه؟؟؟

_بله؟ اقا شما چقد........گفتم نازنینم یعنی اسمم نازنینه.

_اخ شرمنده من...یعنی... .

با حالت خیلی غمگینی گفتم:خیله خب اصلا مهم نیست.

_ناراحت شدین نازنین خانوم یا همون نازی جون؟!!!!!

_نه ناراحت نشدم بیخیالش خب دیگه کاری ندارین؟

_نه ممنون که افتخار دادین باهام حرف زدین راستی فقط یه چیزو بگم.

_بفرمایین.

_لطفا اگه دوستم بهتون زنگ زد جوابشو ندین و نگین که با من حرف

زدین چون اون نمیدونه من شمارتونو از گوشیش کش رفتم!

_چرا این کارو کردین؟

_من فقط میخواستم یه دختر دیگه بد بخت نشه اخه دوستم یکم...

میدونین که... من قست بدی نداشتم فقط همینارو میخواستم بگم و

اگه شما نخوایین من دیگه مزاحمتون نمیشم ولی اگه کمکی از دستم

بر میاد حتما بگین خوشحال میشم کمکتون کنم.

_اوه...مرسی ممنون.

_باشه پس فعلا خداحافظ.

_خدافظ.

بعد از این که گوشیو قطع کردم چند ساعتی خونه بیکار میگشتم تا

اینکه بالاخره مامانم اومد.

یه سلامی دادمو سریع گفتم: مامی تو کجا بودی از گشنگی مردم؟!

مامانمم که دستش پر وسیله بود و معلوم بود از بازار میاد گفت: به جای

کمکته؟ نمیبینی تازه اومدم؟خسته ام دخترم برو بقیه وسیله ها رو از

ماشین بیار.

بعد داد زد : علی کجایی مامان؟

من که داشتم به طرف در میرفتم یه لحظه جا خوردم:مگه علی

خونست؟!!!

علی با همون حالت مسخرش که از اتاقش داشت در میومد گفت:

معلومه که خونه ام نازنین خانووووم!! تو این هوای گرم کجا پاشم برم؟

سعی کردم خونسردیمو حفظ کنم و راهمو ادامه بدم. تو راه ماشین

حرفهای خودمو مهدیو چک کردم.من اسمی از اون نبرده بودم ولیییی.

اون علی که من میشناختم حتما فهمیده.سریع وسیله هارو گرفتم و

رفتم طرف خونه.

علی گفت:چیه نازنین چرا انقد حولی؟!!!

_به تو ربطی نداره بچه برو به درسو مشقت برس.

_نه مثله این که واقعا یه چیزیت میشه...تابستونه ها...

_چون تابستونه که دلیل نمیشه...

همون موقع چشم به ساعت خورد و دیدم ٣:۴۵ شده.

سریع اماده شدم و رفتم طرف خونه ی فرنازشون.

/ 14 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد(بهترین)

ایول ولی اگه دختره اینکاره نبود اس ام اس نمیداد و یه جوری حرف بزنه که....... حالا بیخیال ولی خوشم اومد عالی بود منتظر فصل سوم هستم[قلب]

محمد(بهترین)

پس دخی خوبیه درست مثل..... فکر کنم فهمیده باشم دخی خوفه کیه!!!! [قلب][هیپنوتیزم][قلب]

فاطمه

[گل]سلام عزیزم خیلی وبلاگ زیبایی داری با اجازه رمانتو save کردم تا سر فرصت بخونم منتظر ادامش هستم.[قلب][ماچ]موفق باشی[خداحافظ]

قاصدک

$$$$$$ ____________$$$$$$$$$ ____________$$$CMc$$$ ____________$$$$$$$$$$$ _____________$$$$$$$$$ _____$$$$$$_____$$$$$$$$$$ ____$$$$$$$$__$$$$$$_____$$$ ___$$$$$$$$$$$$$$$$_________$ ___$$$CMc$$$$$$$$______$__$ ___$$$$$$$$$$$$$$$$_____$$$_$ ___$$$$$$$$$$$__________$$$_$_____$$ ____$$$$$$$$$____________$$_$$$$_$$$$ ______$$$__$$__$$$______________$$$$ ___________$$____$_______________$ ____________$$____$______________$ _____________$$___$$$__________$$ _______________$$$_$$$$$$_$$$$$ ________________$$____$$_$$$$$ _______________$$$$$___$$$$$$$$$$ _______________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ _______________$$_$$$$$$$$$$$$$$__$$ _______________$$__$$$CMc$$$$$___$_$ ______________$$$__$___$$$______$$$$ ______________$$$_$__________$$_$$$$ ______________$$$$$_________$$$$_$_$ _______________$$$$__________$$$__$$ _____$$$$_________$________________$ ___$$$___$$______$$$_____________$$ __$___$$__$$_____$__$$$_____$$__$$ _$$____$___$_______$$$$$$$$$$$$$ _$$_____$___$_____$$$$$_$$___$$$ _$$___

محدثه مروجی طبسی

سلام رزیتا جون... ممنون که سر زدی... سر فرصت میخونم متناتو سیوشون کردم... متنای منم بخون ژشیمون نمیشی... راستی لینکت کنم؟ به چه نامی؟

محدثه مروجی طبسی

سلام رزیتا جون... ممنون که سر زدی... سر فرصت میخونم متناتو سیوشون کردم... متنای منم بخون پشیمون نمیشی... راستی لینکت کنم؟ به چه نامی؟

بنیامین

سلام. چند تا کد باحال واسم میفرستی جیگر قربونت[خواب]

محمد

گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود ازهرچه زندگیست دلت سیر میشود کاری ندارم کجایی چه میکنی بی عشق سر مکن دلت پیر میشود ممنون از لطفت/داستانت زیبا بود/.......................1

بنیامین

سلام ادرس ایمیلتو بگو باهات چت کنم گل من.[قلب]