فریاد عشق(فصل پنجم)

بیکاری بهم خیلی فشار اورده بود!

عجب روز گندی...حوصلم بدجور داشت سر میرفت.

4 ساعت پشت نت بودمو دیگه واقعا سرم داشت درد میگرفت.

یه نفر بهم زنگ نمیزد.والله این مزاحمام نعمتی بودنا!!! ولی وقت شناس که

نیستن یا همه با هم بد موقع زنگ میزنن یام که...جون من یکی زنگ بزنه

قول میدم ضد حال نزنم قول میدم هر چقد بخوایین باحاتون بحرفم...

وایی انگار خدا صدا مو شنید!

الو سلام عزییییییزم خوفی؟!!!

_سلام خانومی خوبی گلم؟

_ممنون مرسی...وای نمیدونی که منو از چه فلاکت بزرگی نجات دادی!

_واقعا...!!! چطور؟

_هیچی بیخیال اهان راستی...شما؟!!!

_من مهردادم...دوسته 2307...میشناسی؟

_2307...اهان همون که میگفت خیلی پول داره؟

_اون میگفت پول داره؟هه هه چرت گفته. شرمنده ها راحت صحبت میکنم.

_نه خواهش میکنم.

_راستی من فقط زنگ زدم صداتونو بشنوم الان یکم کار دارم بعدا میزنگم

 امکانش هست هم دیگرو ببینیم؟

_اممممم...خوب راستش فک نکنم.

_اخه چرا؟نمیخوام که بخورمت!راستشو بخوایین طلبه شدم ببینمتون.

_ام.....

وای که چقد از این جمله متنفر بودم(طلبه شدم ببینمت)اه اه اه ...

حالم به هم خورد.در جا تماسو قطع کردم.

از اینم شانس نیاوردیم!

وایییی...وقتی داشتم با این میحرفیدم مهدی 2 بار زنگیده.

اینا یا همه با هم میزنگن یا هم که اصلا خبری ازشون نیست.

زنگ زدم به مهدی...دیگه داشتم نا امید میشدم که بالاخره گوشیو بر

داشت و گفت:بفرمایین.

_سلام مهدی جون خوفی؟

_سلام چه عجب بابا... بد نیستم ... فعلا که زنده ایم!

_اهان بد نیستم یعنی بدم!بگو چی شده؟

_هیچی به خدا فقط یکم دلم گرفته.

_الان کجایی من بیام اونجا؟

_خیابون!اگه میخوایی یه جایی قرار بزاریم همدیگرو ببینیم چطوره؟

_باشه پس من سریع حاضر میشم که بیام پیشت.

_اوکی پس میبینمت.

چه زود ارزو هام براورده میشه! از بیکاری در اومدم..

با خوشحالیه تمام حاضر شدم و راه افتادم.

سر راه چند بار مهرداد بهم زنگ زد ولی جوابشو ندادم اصلا حوصلشو

نداشتنم.طلبه شدم...!!!!

دیدم مهدی تنها روی صندلیه پارک نشسته.همون لباسه مشکیش

تنش بود با یه شلوار جین.

یواش رفتم جلو و سلام کردم.

_به به نازنین خانوم چه عجب بابا دیگه داشتم با خودم فکرای بد میکردم.

_اه...ببخشید باور کن سعی کردم زود برسم بخدا من بد قول نیستم...

_میدونم بابا شوخی کردم.خوب چه خبرا خوبی خودت؟

_ای...میذگرونیم دیگه!!!بد جور حوصلم سر رفته بود.گفتی دلت گرفته؟

_مهم نیست من دیگه عادت کردم.

_یعنی چی ؟نمیخوای بگی چی شده؟

_راستش با مامانم دعوام شد از خونه زدم بیرون...

_سره چی دعواتون شد؟

_سر همون دختر عوضی که خیلی وقته رفته ولی دردسرش هنوزم

هست.

_اهان...فهمیدم...

روی صندلی کنارش نشستم و بعد از چند ثانیه سکوت گفتم: میشه

چند تا سوال بپرسم؟

_بپرس عزیزم.

_اول اینکه گفتی ساروی نیستی نه؟

خندیدو گفت:خب اصلیتم ساروی نیست ولی از ۶ سالگی اینجا بزرگ شدم.من خودم شیرازیم ولی بخاطر کاره بابام اینجا اومدیم.

_خوب بعد اینکه همیشه مشکی میپوشی؟

_۶ ماهه که لباس مشکیو از تنم در نیاوردم.از موقعی که از عشقم جدا

شدم دیگه نتونستم رنگ شاد بپوشم.

_ولی به نظر من این کار اصلا درست نیست.

_اخه شما که نمیفهمین.من یه پسر ساده بودم که وقتی با دختری حرف میزدم قرمز میشدم تا زمانی که اون نیومده بود تو زندگیم همه چیز خوب بود ولی...اون فامیله دورمون بود واسه همین هر چند وقت یه بار میومد خونه ی ما.من ازش گیتار زدن یاد میگرفتم...کثافت چقدم قشنگ میزد!من دیگه بهش اهمیت نمیدم اصلا همین دیروز بود که تو خیابون دیدمش بهش سلام دادمو رفتم ولی یه روز انتقاممو ازش میگیرم ولی نمیدونم چجوری.

_من فک کنم هنوزم دوسش داری نه؟

_نه اصلا برعکس هر روز که میگذره تنفرم ازش بیشتر میشه.

_نمیدونم والله چی بگم من از این تجربه ها نداشتم خوشبختانه!

_یه چیز بگم ناراحت نمیشیی؟

_مگه سیب زمینیم که ناراحت نشم!خوب اگه ناراحت کننده باشه میشم دیگه!

_خوب پس نمیگم.

_نه بگو اشکالی نداره شوخی کردم.

_خوب راستش تو این چند روزی که باهات بودم فهمیدم دختر خیلی خوبی هستی.راستش میخوام اجازه بدی که...تو دلت باشم.

_یعنی چی منظورتو نمیفهمم.تو که چند روز بیشتر با من نبودی.

_شرمنده اما اگه بعد از این همه ماجرا دخترارو نشناسم به هیچ دردی نمیخورم.بهتره حرفمو درست بزنم.ببین نازی من ازت خوشم اومده میخوام ازت خواستگاری کنم میدونم زوده ولی بزار دانشگاه برم بعد رسما میام خونتون .قول میدم خوشبختت کنم.ولی نظر تو شرطه. خوب چی میگی؟

یه لحظه جا خوردم.من اصلا مهدیو نمیشناختم یه نگاهی به صورتش کردمو گفتم:ببین اقا مهدی من اصلا لیاقت تو رو ندارم.

_این حرفو نزن ناراحت میشم.

_اخه شما با اینکه پسری خیلی خوشگل تر از منی.

_بخاطر قیافه میگی نه؟من بعد از اون قضیه فهمیدم خوشگل بودن اصلا مهم نیست. واسه من اهمیتی نداره.

_خوب نمیشه که اخه مامان بابام مطمئانم که راضی نیستن. با این که الان قرن ٢١ هست ولی اونا میگن که شوهر من حتما باید فامیل باشه.

_ببین اگه بهانت این چیزاست پس حله مامان بابات با من.دیگه چی میگی؟

_خوب...

_ببین نازی حرف اصلیتو بزن این بهانه ها الکیه.

_من نمیدونم واقعا نمیدونم باید فک کنم.

_خیله خوب هر جور دوس داری ولی خبرشو تا اخر امروز بهم بده باشه؟

_باشه میگم.

خیلی سریع کیفمو ورداشتو رفتم اصلا نمیخواستم نگاش کنم نمیدونم دلیلی واسه رد تقاضاش نداشتم نمیدونستم چی کار کنم ولی میدونستم چرا نمیتونم بهش بگم باشه.چون از عاشق شدن میترسیدم چون تا به حال به پسری نگفته بودم دوست دارم.

زمان خیلی زود گذشت و شب شد.مهدی حتی یه تک زنگم نزده بود.

گوشیو گرفتم دستمو به عسل زنگ زدم و همه ی ماجرارو بهش گفتم.

اون اول مسخرم کرد ولی بعد گفت :پسری که با دخترا قرار میزاره و به قول خودش دوستش پسره خرابیه به درده لایه جرز میخوره.

حرفای عسل خیلی روم اثر کرد ولی دو دلی داشتم چون از مهدی واقعا خوشم اومده بود.چشامو بستمو اس ام اس دادم:نه.

مهدی اصلا جوابمو نداد منم چیزی نگفتم.

تا یک هفته ی تمام نه من زنگ زدم نه اون.نمیدونم چرا ولی احساس خیلی بدی داشتم.شبا کارم شده بود گریه نه اینکه چرا از من جدا شده واسه اینکه از خدا میخواستم مهدی هر جا هست سالم و موفق باشه.

فردا ماه رمضون شروع میشد مامانم گفت سر سفره ی افطار هر ارزویی بکنی بر اورده میشه.روزه گرفتمو بالاخره افطار شد مامانم گفت خب بچه ها حالا ارزو کنین منم بهش گفتم خوب من که ارزویی ندارم باید چی کار کنم؟ولی حقیقت این بود که توی دلم واسه مهدی دعا میکردم الان دیگه بیشتر از یه هفته بود رفته بود.

من واقعا خجالت میکشیدم اس ام اس بدم چون فک میکردم اگه این کارو بکنم مهدی در باره ی من چه فکری میکنه شاید با خودش میگفت عجب دختره پر رویه بهم جواب رد داده ولی هنوزم اس ام اس میده.

ولی به کارای خودمم فک میکردم که اگه حوصلم سر میرفت با هر کسی اس ام اس بازی میکردم.

دیگه  به رفتنش عادت کرده بودم.ولی نمیدونم چرا دیگه به مزاحمام جواب نمیدادم.اصلا حوصلشونو نداشتم.تا اینکه یه شماره ی ناشناس اس ام اس داد:سلام با من دوست میشی عزیزم؟

/ 4 نظر / 18 بازدید
لادن

واااای یعنی چی حذفش کردی؟؟؟ هیچ جائی ذخیره ندازیش؟؟؟[ناراحت]

الهام

خیلی هم خوب بود این فصل[قلب]

عاشق

سلام عزیزم من فصل پنجم شو خوندم یک تا چهارو نداری مرسییییییییی

الهام

سلام از وبت خوشم اومد وب باهالی داری.عاااااااااااااااااااااشقتم[گل]