فریاد عشق(فصل چهارم )

ساعت ١٠ شب بود.

بیرون خیلی تاریک بود البته داخل رستوران هم کم از بیرون نداشت فقط چند تا چراغ رنگی روشن بود که اونم بین بزرگی رستوران گم شده بود!

گوشیمو در اوردمو از بیکاری داشتم باهاش بازی میکردم.

من تنها نبودم...بچه هام باهام اومده بودن.اونا چند تا میز جلوتر از میز من نشسته بودن.البته خدا روشکر فرناز نبود که بخواد مسخره بازی در بیاره و ابرو ریزی کنه.

داشتم همینجوری با گوشیم ور میرفتم که یه نفر صداشو صاف کرد و گفت:ببخشین خانوم میتونم بشینم؟

نگاش کردم...توی تاریکی درست ندیدمش اما خب معلوم بود که یه پسر  تقریبا هیکلیه.

از جام بلند شدمو گفتم:اقا مهدی؟؟؟

_بله خودمم نازنین خانوم بفرمایین شما بلند نشین.

_اوه مرسی... .

اول من نشستم اونم روبه روم نشست.

نمیتونستم نگاش کنم چون میدونستم که اون داره منو نگاه میکنه خوشم نمیومد چشم تو چشم بشم.سعی کردم اطرافمو نگاه کنم تا اونو . سحر داشت واسم دست تکون میداد و میخندید...

بلاخره مهدی گفت:خوب خوبین شما؟

یه نگاهی بهش کردمو گفتم:امممم....مرسی ممنون. بعد ساکت شدم.

_خوب چیکارا میکنین...تابستون خوش میگذره؟

_از تابستون که هنوز چیزی نگذشته اولین روزشم که یکی از دوستام مسموم شد...ماشالله...چه شود این تابستان!

_نه بابا نفوس بد نزن الان کارنامتو میگیری دیگه خیالت راحت میشه.

_نه از کارنامم که خیالم راحته شاید چند صدم به خاطر بی دقتی از دست بدم.

_بابا....افرین....خوبه...راستی سال چندم میخونی؟

_من امسال میرم سوم.تجربی میخونم.شما چی؟

_من امسال دیگه کنکور دارم... پیشی هستم!!!

_وایی نگین از همین الان استرس کنکور منو گرفت!

_شما که درس خونین دیگه از چی میترسین؟من باید بترسم که ٣ تا درسمو افتادم.

_واقعا؟چرا نخوندین خوب؟

_خوب...راستش داستانش طولانی یه وقته دیگه بهتون میگم.

_باشه هر جور راحتین.

همون موقع گارسون اومد کنارمونو یه شمع گذاشت بینه من و مهدی.

گفت: چی سفارش میدین؟

مهدی منو نگاه کرد.تازه صورتشو درست دیدم.

چشمهای مشکی...

موهای مشکی...

با یه لباسه تنگه مشکی...

وایی...خیلی بهش میومد.چون صورت سفیدی داشت.

از این پسرای جلف نبود درسته گردنبند مینداخت و موهاشو فشن میزد ولی جلف نبود...خودتون که میدونین.

یه لحظه به خودم اومدم که مهدی داشت میگفت:خوب چی میخورین؟ من که هر چی شما بخورین میخورم!

_خب...جوجه چطوره؟

_هر چی تو بگی!

بعد که سفارش داد دوباره سرمو انداختم پایین و با گوشیم ور میرفتم که یکم وقت بگذره.

گفت:ببینم اومدی اینجا با گوشیت بازی کنی؟

منم که دستپاچه شده بودم گفتم:نه...چیزه...

موبایلمو گذاشتم تو جیبم و گفتم:الان خوبه؟

_اره بهتره! خب من بپرسم یا خودتون شروع میکنین؟

_نه بفرمایین.

_اول از همه این که... الان با کسی هستیی؟یعنی منظورم اینه که دوست پسر داری یا نه؟

_اوه اگه داشتم که اینجا نبودم.

_اهان!خوبه...قبلا چی با کسی بودی؟

_من؟؟! نه خوب اونجوری که تو منظورته نه.

_خوب پس چجوری بودی؟

_ببینین من تا حالا دوست پسر نداشتم ولی خوب زیاد با دوستام کرم میریختم!از این گند کاریا زیاد داشتم ولی دوست پسر...نه!

_یعنی واقعا با کسی دوست نبودی؟

_وا...خوب دارم میگم نه دیگه...باور نمیکنی؟اصلا مگه خودت داشتی؟

_من که اره ولی خوب باهاش تموم کردم.

_اه...! واسه چی ؟

فهمیدم وقتی این سوالو پرسیدم ناراحت شد.نمیتونست راحت حرف بزنه .انگار که یه چیزی میخواد بگه اما نمیتونه.به یه نقطه از سفره ی ابی روی میز خیره شده بود و نمیخواست تو چشام نگاه کنه.

با یه صدای غمگین گفت:خیلی دوسش داشتم...ولی اون نامرد منو نابود کرد.عشقمو سوزوند.کاش هیچوقت باهاش اشنا نمیشدم.

یه اهی کشیدو ...ساکت موند .

غذا رو اوردن.به نظر خوشمزه میومد ولی اشتهای خوردن نداشتم.

چند لحظه واسه ی خوردن غذا ساکت شدیم.

وسط خوردن غذا گفت:میدونین نازنین خانوم شما دختر خیلی خوشگلی هستینا..!

نمیدونم چی شد یهو غذا پرید تو گلوم و شروع کردم به سرفه کردن!!

وایی چشمتون روزه بد نبینه سحر و عسل اونور داشتن از خنده میمردن

منم که قرمز شده بودم اروم گفتم:الهی بترکین!!!

مهدی هم که جلوی خندشو به زور گرفته بود گفت:ببخشین حرف بدی زدم؟

_نه...یعنی..من با شما نبودم.

_پس...؟!!

_پشتتون ٢ تا از دوستام نشستن به اونا گفتم.معذرت میخوام.

مهدی هم پشتشو نگاه کرد و دستشو به علامت سلام بالا برد.

گفت:خب چرا تنها نشستن بگو بیان اینجا .

_نه اونا بیان ابرو ریزی را میندازن خوشم نمیاد.

_باشه هرطور میلته..خب از خودت بگو دوست دارم بیشتر بدونم.

_من؟من نازنین هستم...١۶ سالمه البته این شهریور میرم تو ١٧ و ساری زندگی میکنم!!!!

خندیدو گفت:اهان پس شهریوری هستی...خوبه منم اردیبهشتیم به هم میایم!!!

_خب میشه بیشتر درباره ی دوست دخترت بدونم؟

_تو اگه امشب حاله منو نگیری مثله اینکه راضی نمیشیااا!

باشه میگم.خب راستش وقتی من با اون اشنا شدم خیلی بچه بودم .. هنوز هیچی از زندگی نمیدونستم.دقیقا ١سالو ۴ ماه باهاش دوست بودم اون از من بزرگتر بود . هر چند وقت یه بار میومد خونمون چون فامیل بودیم.خلاصه یه بار که اومدم خونه دیدم از اتاقم در اومد .یه سلامی کردو رفت.

منم اهمیت ندادم رفتم تو اتاقم. دیدم یه نوشته ای گذاشته که حرف از دوست داشتنو از این چیزا میزد ..

لباسامو عوض کردمو نشستم رو تختم.همون موقع اون دختره بهم زنگ زد.گفت خیلی وقته که منو دوست داره ولی نمیتونه بگه. اون اوایل زیاد اهمیت نمیدادم اما انقد با هم قرار گذاشتیمو هم دیگرو دیدیم که دیگه بهش عادت کردم.دیگه نمیتونستم ازش جدا بشم.راستشو بخوای خیلی با هم راحت بودیم...خیلی ...

ولی...

بعد از چند وقت مامانم قضیه رو فهمید.بخاطر اون عوضی تو روی مامانم ..بابام..همه وایستادم و یه روز مامانم اومد گفت اگه بهت ثابت بشه که اون دختر خوبی نیست ولش میکنی؟

منم که به عشقم از چشمام بیشتر اعتماد داشتم گفتم اره.

یه روز مامانم با یه پسری اومد خونه و گفت بیا اینم دلیل!

بعد از اینکه با پسره صحبت کردم و عکس ها و فیلمهاشونو دیدم تازه فهمیدم اون چه بلایی سرم اورده..اون نه با یکی دو تا با هزار نفر بود.

الان ۶ ماه از اون قضیه میگذره ولی هنوزم نمیتونم فکرشو از ذهنم بیرون کنم.اون اوایل که دیوونه شده بودم.

خلاصه اینارو گفتم که حواست جمع باشه به پسرو دختر بودن ربطی نداره ادمای نامرد تو این دنیا زیادن.تو که تا الان پاک موندی...نزار کسی این ارامشو ازت بگیره.منم که اینجام فکر بد نکن لطفا من اصلا قصد بدی ندارم و چون دیدم شما دختر خوبی هستین نخواستم بزارم که دوستم بهتون نزدیک بشه میفهمین که؟

_اوه بله..شما لطف دارین ولی اگه نظر منو بخوایین میگم اصلا چیزی به نام عشق وجود نداره.

_نه نازی اینجورام نیست.وجود داره اما یا یه طرفست یام که اگه دو طرف هم همدیگرو بخوان بقیه نمیزان به هم برسن.

ساعت از ١١ گذشته بود...گفتم:خوب دیگه مرسی شب خوبی بود.

_داری میری؟

_اره دیگه مامانم نگران میشه الانم برم خونه باید هزار تا دروغ به هم ببافم!

_اگه اینجوریه پس باشه...اگه کاری داشتی حتما زنگ بزن.

_چشم حتما..

بعد خدافظی کردیمو از هم جدا شدم...

من عادت داشتم بعد از این که با پسری قرار میزارم دیگه بهش زنگ نزنم ولی اون شب تا صبح داشتم به مهدی اس ام اس میدادم و اخرشم با فکره اون خوابم برد.

نه این که قصد دوستی باهاش داشته باشم یجورایی دلم واسش میسوخت ولی از رکو راست بودنش خوشم میومد.

به حرفاش که فکر میکردم میفهمیدم خیلی بیشتر از سنش مفهمه و سختی کشیده.

کاش میشد دستاشو بگیرمو از این همه سختی درش بیارم...

کاش...

/ 10 نظر / 29 بازدید
ارمین

سلام عزیز دلم خوشحالم که ن اولین نظرو بره فصل 5 میدم[گل] تا اینکه یه شماره ی ناشناس اس ام اس داد:سلام با من دوست میشی عزیزم؟ عجب دختر پر رویی[زبان][زبان] خیلی خوب بود.راستی این بار معلومه خیلی روش فکر کردی چون یه کم طول کشید ولی واقعا حرف نداشت. امیدوارم بقیه فصلاشم اینجوری بنویسی در انتظار دولت یاس[رویا][رویا]

ارمین

بغضم را فرو می خورم دیگر بس است.باید برای این شانه های شکسته که سال هاست انتظار تو را می کشند و برای این چشم های سپید که روزگاری پناه هزار غزال وحشی بودند فکری کرد. سرم سنگینی می کند انگار هزار پروانه در مرز تولدند و روزنه ای نیست.راهی نشانم بده کنارم بنشین نترس.شانه به سری زخمی ام که از هراس بادی شیطنتی بر گیسوان انبوهت افتاده ام.شانه هایم را ببوس رد زخم های روی دستم را جای بال های از کف داده ام را... کجا به خاک افتاده ام؟ در اولین حادثه عشق بود؟نمی دانم...همین قدر می دانم که تنهایم. درست مثل ماهیانی که هر شب خواب دریا می بینند و گرفتار برکه ای کوچک اند. ماه نه ستاره نه به سوسوی سرابی هم می توان دل خوش بود. حیف دلم سخت گرفته است وگرنه دلم حرف های زیادی برایت دارد و این اشک ها فرصت نمی دهند. باشد برای بعد این بار هم به اینجا که رسیدم بغضم شکست...

سمیه

سلام گلم خوبی؟ یه چی بگم ناراحت نشی هااا نوشتنتو قوی کن بیشتر از اینکه شبیه به رمان باشه انگار داری خاطرات روزانتو مینویسی[گل] نه اینکه بد باشه نه ولی خوب

باران

سلام رزیتا جان[قلب] منتظر فصل ششم.زووووووووووووووود

انشرلی

خوندم ولی کم بودااااااااااا....[چشمک]

الهام

وای! داستانت وولوولک میندازه تو جون آدم!! عاشقشم! [قلب]

الهام

عالیه! بازم میخوام[نیشخند] زود زود بنویس[نیشخند]

محمد (بهترین)

ایول بابا عجب دختر با حالیه این . فقط همچین یه خورده زود بود واسه ازدواج . [اوه] خب ولی کلا تو خیلی نا مردی چرا وقتی آپ میکنی خبر نمیدی [کلافه] حالام با هر اسمی میخوای لینکم کن [پلک] کلا بای [ابرو] [قلب][ماچ]

محمد (بهترین)

میفهمم چی میگی جواب بله خودش یه ریسک بزرگیه عجله کار شیطونه[بغل]