فریاد عشق (فصل نهم)

نمیدونستم چی کار کنم اصلا انتطار نداشتم بیاد تو اتاق.

دستو پام قفل شده بودو نمیتونستم کاری بکنم.

اومدو روی تخت کنارم نشست.

سعی کردم گوشیمو که لایه کتاب گذاشته بودم و به مهدی اس میدادمو قایم کنم.

گفت:نازنین چند وقتیه اصلا نمیبینم درس بخونی.همش با اون موبایل لعنتی ور میری.

سعی کردم به روی خودم نیارم و با یه حالت طلبکارانه گفتم گفتم:مامان حداقل اینو یه زمانی بگو که درس نمیخونم.

_فک میکنی من احمقم نازنین؟ به من دروغ نگو. هیچ وقت به مامانت دروغ نگو. فک میکنی نمیدونم؟ الان کتاب دستت گرفتی که چی بشه؟ منو میخوای گول بزنی؟ فک میکنی نمیدونم الان داری چی کار میکنی یا لایه کتابت چی گذاشتی؟

خجالت کشیدم جوابشو بدم. ولی خوب همش گیر میداد تقصیر من نیست که...

گفت:ببین نازنین من نمیخوام اذیتت کنم الانم بابات بهم گفت که بیام بگم که به فکر درسات باشی. اخه الان داره امتحانای نوبت اول نزدیک میشه و تو اصلا نمیبینم که بخونی. من اصلا دوست ندارم دخترم از شاگرد اول پایین تر بیاد میفهمی که؟ ساله قبل شدی ١٩/٨٠ گفتم اشکال نداره چون وسط سال عمل شدی و از درس عقب موندی اما امسال دیگه بهانه ای نداری.

همون موقع ایفون زنگ زدو مامان رفت که ببینه کیه.

اوففففف چقد حرف زدا....! این مامانا خسته نمیشن انقد گیر میدن اخه؟

خوب میخونم دیگه درسامو اه....

کتابو باز کردمو شروع کردم اس دادن: عزیزم شرمنده این مامانم باز شروع کرده گیر دادن...

_چی میگه؟

_اینا فقط دنبال بهانه ان که گوشیمو ازم بگیرن دفعه ی قبل میگفت اگه درس نخونی گوشی بی گوشی.

_خوب چرا درساتو نمیخونی؟ ببین من اصلا نمیخوام بخاطر من از درست بمونی.

_بابا میخونم اینا الکی گیر میدن...بیخیالشون!

_من واسه خاطر خودت میگم نازی.

_باشه پس من الان برم میترسم گوشیمو بگیره نمیخوام زیاد اس برم باشه؟

_باشه عزیزم مراقب خودت باش گلم بوس بوس بابای!

خوب اینم که رفت حالا چیکار کنم؟!!!

میخواستم بشینم یکم درس بخونم ولی نمیشد اصلا حس درس نمیومد. یکم به اس ام اس هایی که بهم دادیم نگاه میکردم ... بیشترشونو حذف کردم که مامانم نبینه... خدایا این مامانا چقد گیر میدنا...!

همینطور به مهدی فک میکردمو اس ها رو پاک میکردم که اصلا نفهمیدم زمان چجوری گذشت......

خسته شدم.هوا هم خیلی وقت بود تاریک شده بود. دیگه نمیتونستم تحمل کنم یه تک زنگ به مهدی زدم که ببینم بیداره یا نه...

هنوز چند ثانیه نگذشته بود که اونم تیکید!

اوه خدارو شکر...! بالاخره از تنهایی در اومدم.

اون شب تا ساعت ١/٣٠ داشتم بهش اس میدادم قرار شده بود فردا زنگ اخر (زنگ ریاضی) رو دو دره کنم برم پیشش.

همینطور داشتیم حرف میزدیم که مامانم اومد و چراغ اتاقو روشن کرد.

میخواستم گوشیو بزارم زیر پتو که جریان امروز ظهر یادم اومد. واییی خدایا کمکم کن!

با یه لبخند اومد پیشم گفت:به کی اس ام اس میدی؟

من که صدام میلرزید و رگ پام از استرس گرفته بود گفتم: هیچی دوستمه مرجان.

_اهان خوبه ولی فردا مدرسه داری یادت که نرفته؟

میخواستم همه چیزو درست کنم ولی بد تر خراب کردم چون صدام همه چیزو معلوم کرده بود...

گفتم:نه مرجان چند تا جک فرستاد منم مشغول شدم دیگه...

خودم فهمیدم که خیلی ضایع حرف زدم... میخواستم لبخند بزنم ولی لبام میلرزیدن...بهتر بود بیشتر از این حرف نزنم.

_خیله خوب پس بخواب زودتر.

_باشه ازش خدافظی کنم میخوابم.

سریع یع اس ام اس دادم که:مرجان من دیگه میخوابم بای! همین که اس رسید گوشیمو خاموش کردم نمیخواستم مهدی جواب بده که مامانم ببینه...

مامانم گفت: خوب حالا گوشیو بده به من.

شکه شدم...گفتم: چی؟من که میخوام بخوابم دیگه...بابا قول میدم درسامو بخونم خوبه؟

_این که وضیفته. حالا گوشیو بده به من.

_مامان گفتم میخونم دیگه میشه انقد گیر ندی؟

_من گیر نمیدم بابات گفته گوشیو ازت بگیرم و تا امتحانا تموم نشده پس ندم.

_اخه من که گفتم میخونم...

گوشیو از دستم گرفتو رفت بیرون.

اشک تو چشام جمع شده بود نمیدونستم چیکار کنم اصلا خشکم زده بود.

پتو رو کشیدم رومو همینطور گریه میکردم. لعنتیا...لعنتیا...اه این چه زندگیه من دارم... از بابام بدم میاد از مامانم بدم میاد . خدایا چرا منو افریدی اخه میخواستی من زجر بکشم؟

١ ساعت همینطور گذشتو بالاخره خوابم برد.

.....

اولین روزی بود که بدون موبایل میرم مدرسه. احساس میکردم یه چیزیم کمه...اول صبح وقتی داشتم از خونه در میومد اصلا با کسی خداحافطی نکردم خب خیلی عصبی بودم. نمیدونستم به دوستام چی بگم مطمئنا مسخرم میکردن...خدا کنه دیشب مهدی مهدی قضیه رو فهمیده باشه و دیگه اس نده. اگه مامانم گوشیو روشن کنه و مهدی زنگ بزنه....

هوا خیلی سرد شده بود . تا مدرسه کلی راه بود... اصلا حوصله ی پیاده روی نداشتم واسه تاکسی وایستاده بودم.

خیابون خلوت بود. هر چند وقت یه بار بادی میومد که یه سوزه سرمایی داشت انگار که برف باریده.

داشتم به جاده نگاه میکردم که عطسم گرفت اما جلوی خودمو گرفتم. یه سمند سفید با سرعت داشت میومد طرفم...اول ترسیدم اما همین که رسید بهم ایستاد!

خدایا این از کجا پیداش شد...یه پسر مثلا فشنی که فوقش ١٩ سالش بودو یه عینک دودی بزرگ کل صورتشو گرفته بود!

اسمونو نگاه کردم...هیچ افتابی در کار نبود....اما حوصله یه تیکه انداختن نداشتم.

رفتم یکم جلو تر ایستادم. اونم خیلی اروم اومد جلوی پام ایستاد گفت: برسونمتون خانوم.

میخواستم بهش جواب بدم که از شانس گندم همون موقع عطسه کردم....وایییی خدا !

بهش نگاه کردم.خواسته بود جلوی خندشو بگیره اما خیلی ضایع بود ! گفت: هوا سرده.بیا بالا سرما میخوریا گوگولی!

به خودم گفتم بد موقعی مزاحم شدی اقا پسر!

عصبی شده بودم گفتم: سرما بخورم خیلی بهتر از اینه که سوار ماشین قراضه ی تو بشم.

دوباره رفتم جلوتر ایستادم اونم طبق قریضش دوباره اومد جلو تر!!!

گفت: اوه اوه چه خشن...بابا اذیت نکن بیا برسونمت مگه چی ازت کم میشه؟

این دفعه دیگه حرصم در اومد نتونسم جلو خودمو بگیرم گفتم:اره خشنم مشکلی داری؟ میتونی بری کسی جلوتو نگرفته. پسره ی پرو عوضی....................................

خلاصه هر چی از دهنم در اومد گفتم تازه بعضی فحش ها رو ٢ بار گفتم!!!!

بدبخت مونده بود چی بگه....بعد از این که حرفام تموم شد سریع پاشو گذاشت رو گازو با ٢ برابر سرعتی که اومده بود رفت!

البته قبل از این که بره یه چیزی گفت که خوب.....! اصلا نمیخوام فکرشم بکنم.

همین که این رفت یه تاکسی اومدو خلاصه رفتم مدرسه.

زنگ اول,دینو زندگی! اه...!

خانوم باقری اومد تو کلاسو طبق معمول باز شروع میکرد نصیحت کردن...

اگه الان گوشی داشتم اس میدادم به مهدی که یکم با هم بحرفیم اما حالا چی؟؟؟

عسل کنارم میشست. فرناز هم پشتم. سحر هم که ...

بعد از جریان محمد اون خیلی تغییر کرده بود. یاده اولین روز مدرسه افتادم که منو فریو عسل منتظر سحر بودیم که بیادو حالشو بپرسیم. اما مثله این که حال اون از هممون بهتر بود.

با یه حالت لبخند اومد پیش ما و گفت: شما چطونه؟ چرا اینجوری نگاه میکنین؟

سحر توی یه تابستون زمین تا اسمون فرق کرده بود. ابرو گرفته... هفت قلم ارایش و اوه اوه شده بود جن نه دختر!

فرناز گفت:سحر خودتی؟

گفت: اره خوب شدم بچه ها؟

گفتم:سحر یعنی از دست دادن محمد انقد....

هنوز حرفمو تموم نکرده بودم که گفت:انقد اسم اونو پیشه من نیارین الان بالا میارم!

فری گفت:ما رو باش که نگران تو بودیم!

عسل بیچاره که خشکش زده بود!

بهد از اون با هم یکم حرفمون شدو مثلا خانوم باهامون قهر کرده و رفته اونور کلاس نشسته.

میخواستم درباره ی مهدی با عسل حرف بزنم. با این که میدونستم میشینه نصیحتم میکنه اما خوب نمیتونستم تو دلم نگه دارم.

تمام ماجرا رو واسش تغریف کردم که چجوری مامانم گوشیمو ازم گرفت خوشبختانه یا متاسفانه اصلا نظری نداد فقط واسه این که گوشیمو از دست دادم تاسف خورد.

روز گندی بود با این که فرناز با شوخیای همیشگیش منو اروم تر کرد میخواستم زود تر زنگ اخر بشه و برم پیش مهدی و ماجرا رو واسش تعریف کنم.

امیدوار بودم که گوشیمو یه روزی مامانم پس بده و همه چی بشه مثله گذشته اما نمیدونستم که هر روز که میگذره وضع از روز قبل بدتر میشه.


/ 111 نظر / 53 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پیام

وب قشنگی دارین مطالب رمانتیکی بودن با ارزوی موفقیت

رویاجوووووووووووووووون

سلام رزیتا جون داستانت خیلی خوشل بود فقط بهم بگو فصل قبلو بعدشو کجا میتونم بخونم مر30 پیش منم بیاخوشحال میشم

رویاجوووووووووووووووون

سلام رزیتا جون ..... خیلی منتظر شدم اما نیومدی پس فصلای 1به بعد و9به بعد کجان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امین

سلام منم قصد نصیحت ندارم ولی تا بزرگ نشی حرف بابا مامانتو درک نمیکنی نمیفهمی چی میگن درک نمیکنی احساسی که الان داری همیشگی نیست

بازاریاب

دوست عزیز سلام اگر تمایل دارید مدیریت قوی تری بر وبلاگ خود داشته باشید،امکانات بیشتری به مخاطبین خود ارائه نمایید و یا یک گام بزرگ برای ورود به دنیای وب مستران بردارید ما توصیه می کنیم همین امروز از امکانات رایگان ارائه شده توسط تیم اندیشه ی برتر نهایت بهره را ببرید و با تبدیل وبلاگ خود به وب سایت خواسته های خود را محقق کنید. هم اکنون اقدام کنید و از امکانات دامین و هاست رایگان برخوردار شوید http://designer.moshakhasat.com همچنین در صورتی که تمایل دارید از طریق وبلاگ خود کسب درآمد کنید آدرس زیر را نیز حتما ملاحظه بفرمایید http://www.moshakhasat.com/index.php?route=information/information&information_id=9 با تشکر 1345426441.72

موفقیت در کمین شماست

امروز گامی برای موفقیت برداشته اید؟ مجموعه ی آموزشی سریع خوانی همراه با نرم افزار ارائه شده توسط استاد بزرگ کتاب خوانی جهان مجموعه ی 7 راز بزرگ انگیزه مجموعه ی آموزشی استفاده از قدرت حافظه مجموعه ی آموزشی استفاده بهینه از شرایط بد و بدشانسی ها مجموعه ی آموزشی تفکر تحول برانگیز مجموعه ی آموزشی تمرکز جادویی مجموعه ی آموزشی راه های اجرایی کسب ثروت مجموعه ی آموزشی مثبت اندیشی و اعتماد به نفس مجموعه ی آموزشی پیروزی در تعاملات روزانه بسته ی آموزشی نکات طلایی برای موفقیت دانشجویان بسته ی آموزشی نکات طلایی در صحبت کردن با کودکان زود دیر می شود 1948049986

عسل

سلام وب زیبایی داری اگه مایل بودی تبادل لینک کنیم منو با عنوان:خانه تنهایی و آدرس:http://khanehtanhae.persianblog.ir بلینک وخبرم کن بلینکمت.