عشق بدون معشوق

فریاد عشق

اومد تو اتاقو در رو پشت سرش بست.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٧ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ توسط رزیتا نظرات ()

نمیدونستم چیکار کنم از نگرانی داشتم دیوونه میشدم.

عسل یه لیوان اب داد دستم و گفت: ببین نازنین تو هر کاری تونستی واسش کردی. به دوستش گفتی اونم که بردتش بیمارستان. دیگه نگران نباش.


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢۳ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط رزیتا نظرات ()

لیاقتشو نداشتم...

توی اتاقم جلوی ایینه نشسته بودم...میتونستم مهدیو توی ایینه ببینم. اون خیلی جذاب بود.یه نگاهی به خودم کردم...لبخند زدم منم بد نبودم ولی اون...

حرفاش یادم میومد...خنده هاش...نگاهش...چشماش...وایی خدایا!


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط رزیتا نظرات ()


Design By : Pichak