عشق بدون معشوق
فریاد عشق
نمیدونستم چیکار کنم از نگرانی داشتم دیوونه میشدم. عسل یه لیوان اب داد دستم و گفت: ببین نازنین تو هر کاری تونستی واسش کردی. به دوستش گفتی اونم که بردتش بیمارستان. دیگه نگران نباش. لیاقتشو نداشتم... توی اتاقم جلوی ایینه نشسته بودم...میتونستم مهدیو توی ایینه ببینم. اون خیلی جذاب بود.یه نگاهی به خودم کردم...لبخند زدم منم بد نبودم ولی اون... حرفاش یادم میومد...خنده هاش...نگاهش...چشماش...وایی خدایا!
نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٧ساعت
٩:۳٠ ب.ظ توسط رزیتا نظرات ()

ادامه مطلب نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢۳ساعت
۱٢:٢٢ ق.ظ توسط رزیتا نظرات ()

ادامه مطلب نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱ساعت
۱۱:٥۳ ب.ظ توسط رزیتا نظرات ()
| Design By : Pichak |


