عشق بدون معشوق

فریاد عشق

اومد تو اتاقو در رو پشت سرش بست.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٧ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ توسط رزیتا نظرات ()

نمیدونستم چیکار کنم از نگرانی داشتم دیوونه میشدم.

عسل یه لیوان اب داد دستم و گفت: ببین نازنین تو هر کاری تونستی واسش کردی. به دوستش گفتی اونم که بردتش بیمارستان. دیگه نگران نباش.


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢۳ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط رزیتا نظرات ()

لیاقتشو نداشتم...

توی اتاقم جلوی ایینه نشسته بودم...میتونستم مهدیو توی ایینه ببینم. اون خیلی جذاب بود.یه نگاهی به خودم کردم...لبخند زدم منم بد نبودم ولی اون...

حرفاش یادم میومد...خنده هاش...نگاهش...چشماش...وایی خدایا!


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط رزیتا نظرات ()

اول بهش اهمیت ندادم...خودش زنگ میزد اس ام اس میداد...خلاصه معلوم بود ادم بیکاریه!

گوشیو گرفتم دستم تا ببینم چی میگه همون موقع بود که اس ام اس داد:

(بابا گوشیو بر دار منم مهدی)

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٤ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ توسط رزیتا نظرات ()

بیکاری بهم خیلی فشار اورده بود!

عجب روز گندی...حوصلم بدجور داشت سر میرفت.

4 ساعت پشت نت بودمو دیگه واقعا سرم داشت درد میگرفت.

یه نفر بهم زنگ نمیزد.والله این مزاحمام نعمتی بودنا!!! ولی وقت شناس که

نیستن یا همه با هم بد موقع زنگ میزنن یام که...جون من یکی زنگ بزنه

قول میدم ضد حال نزنم قول میدم هر چقد بخوایین باحاتون بحرفم...

وایی انگار خدا صدا مو شنید!


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢۱ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ توسط رزیتا نظرات ()

ساعت ١٠ شب بود.

بیرون خیلی تاریک بود البته داخل رستوران هم کم از بیرون نداشت فقط چند تا چراغ رنگی روشن بود که اونم بین بزرگی رستوران گم شده بود!

گوشیمو در اوردمو از بیکاری داشتم باهاش بازی میکردم.

من تنها نبودم...بچه هام باهام اومده بودن.اونا چند تا میز جلوتر از میز من نشسته بودن.البته خدا روشکر فرناز نبود که بخواد مسخره بازی در بیاره و ابرو ریزی کنه.

داشتم همینجوری با گوشیم ور میرفتم که یه نفر صداشو صاف کرد و گفت:ببخشین خانوم میتونم بشینم؟


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٩ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ توسط رزیتا نظرات ()

_وایی فرناز جونم ...الهی قربونت بشه سحر من که گفتم از اون معجون نخور حالام هر چی میکشی حقته!

_نازنین جان چرا جون منو قسم میخوری من هنوز جوونم...ارزو دارم.

فرناز که رنگ پوستش زرد شده بود به زحمت گفت:خیله خوب حالا بیخیال.عسل چرا نیومد؟

همون موقع صدای زنگ ایفون اومد.


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٩ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ توسط رزیتا نظرات ()

صبح با صدای تلفن بیدار شدم.عسل بود.با بی حوصلگی گفتم: بله؟

عسل گفت:مگه ازت خواستگاری کردم که میگی بله!!!

_چی میگی عسلی این موقع صبح زنگ زدی ازم خواستگاری میکنی؟

_برو بابا کی خواستگاری کرد...تازه تو به ساعت ١٢/٣٠ میگی صبح؟

تازه فهمیدم چقد خوابیدم... .

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢٩ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ توسط رزیتا نظرات ()


بالاخره خانوم از سر جلسه امتحان اومد بیرون. مثل همیشه شروع کرد

به معذرت خواهی که ببخشید دیر کردمو از این حرفا اون گفت:

بچه ها باور کنین واقعا شرمنده ام اخه...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢٢ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ توسط رزیتا نظرات ()


Design By : Pichak