عشق بدون معشوق
فریاد عشق
نمیدونستم چیکار کنم از نگرانی داشتم دیوونه میشدم. عسل یه لیوان اب داد دستم و گفت: ببین نازنین تو هر کاری تونستی واسش کردی. به دوستش گفتی اونم که بردتش بیمارستان. دیگه نگران نباش. لیاقتشو نداشتم... توی اتاقم جلوی ایینه نشسته بودم...میتونستم مهدیو توی ایینه ببینم. اون خیلی جذاب بود.یه نگاهی به خودم کردم...لبخند زدم منم بد نبودم ولی اون... حرفاش یادم میومد...خنده هاش...نگاهش...چشماش...وایی خدایا! اول بهش اهمیت ندادم...خودش زنگ میزد اس ام اس میداد...خلاصه معلوم بود ادم بیکاریه! گوشیو گرفتم دستم تا ببینم چی میگه همون موقع بود که اس ام اس داد: (بابا گوشیو بر دار منم مهدی) بیکاری بهم خیلی فشار اورده بود! عجب روز گندی...حوصلم بدجور داشت سر میرفت. 4 ساعت پشت نت بودمو دیگه واقعا سرم داشت درد میگرفت. یه نفر بهم زنگ نمیزد.والله این مزاحمام نعمتی بودنا!!! ولی وقت شناس که نیستن یا همه با هم بد موقع زنگ میزنن یام که...جون من یکی زنگ بزنه قول میدم ضد حال نزنم قول میدم هر چقد بخوایین باحاتون بحرفم... وایی انگار خدا صدا مو شنید! ساعت ١٠ شب بود. بیرون خیلی تاریک بود البته داخل رستوران هم کم از بیرون نداشت فقط چند تا چراغ رنگی روشن بود که اونم بین بزرگی رستوران گم شده بود! گوشیمو در اوردمو از بیکاری داشتم باهاش بازی میکردم. من تنها نبودم...بچه هام باهام اومده بودن.اونا چند تا میز جلوتر از میز من نشسته بودن.البته خدا روشکر فرناز نبود که بخواد مسخره بازی در بیاره و ابرو ریزی کنه. داشتم همینجوری با گوشیم ور میرفتم که یه نفر صداشو صاف کرد و گفت:ببخشین خانوم میتونم بشینم؟ _وایی فرناز جونم ...الهی قربونت بشه سحر من که گفتم از اون معجون نخور حالام هر چی میکشی حقته! صبح با صدای تلفن بیدار شدم.عسل بود.با بی حوصلگی گفتم: بله؟ عسل گفت:مگه ازت خواستگاری کردم که میگی بله!!! _چی میگی عسلی این موقع صبح زنگ زدی ازم خواستگاری میکنی؟ _برو بابا کی خواستگاری کرد...تازه تو به ساعت ١٢/٣٠ میگی صبح؟ تازه فهمیدم چقد خوابیدم... . بالاخره خانوم از سر جلسه امتحان اومد بیرون. مثل همیشه شروع کرد به معذرت خواهی که ببخشید دیر کردمو از این حرفا اون گفت: بچه ها باور کنین واقعا شرمنده ام اخه...

ادامه مطلب

ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
_نازنین جان چرا جون منو قسم میخوری من هنوز جوونم...ارزو دارم.
فرناز که رنگ پوستش زرد شده بود به زحمت گفت:خیله خوب حالا بیخیال.عسل چرا نیومد؟
همون موقع صدای زنگ ایفون اومد.
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
| Design By : Pichak |


